تبليغاتX
عشق آسمانی
عشق آسمانی
 

در ژرفای روح من
ترانه ایست بی کلام
که در بذر قلبم میزند
او نمی خواهد بر صفحه نقش بندد
او حس مرا به پنهان بودن می بلعد
و بر لبانم جاری نمیشود

چگونه میتوانم آن را بخوانم؟
از آن در هراسم
که با زمین و زمینی بیامیزد
برای چه کسی آن را بخوانم؟
که از ترس گوش های بد شنو
در خانه روحم جا گرفته است.

آن هنگام که به چشمان درونم نظر افکندم
سایه سایه اش را دیدم
وقتی سر انگشتانم را لمس کردم
لرزش ان را فهمیدم


کردار دستانم
حضورش را چون دریاچه آیی
که باید برق ستارگان را بنماید
احساس میکند
اشک هایم
آشکار میکند آن را چونان قطرات درخشان شبنم
که اسرار گل سرخ خشک شده ایی را فاش میکند

آن ترانه را اندیشه افرید
سکوت فراوانی اش بخشید
فریاد به صدایش در آورد
حقیقت پوشاندش
رویا ها تکرارش کردند
بیداری پنهانش کرد
و روح خواندش

آن ترانه عشق است
کدامشان میتوانند بخوانند
عطر آن دل انگیز تر از یاس است
کدام صدا میتواند اسیرش کند؟
کیست که جرات کند
و غرش دریاها را با نغمه بلبل یکسان کند؟
و نعره طوفان را با ناله طفل بسنجد؟
و فریاد واژه های پر معنی را
برای قلب سخنگو باز گوید؟
کدام انسان است که با جرات خویش
با صوت
ترانه خدا را بخواند؟



ارسال شده در: چهارشنبه یازدهم آذر 1388 :: :: توسط : سحر

خاک خوشبخت

سالها پیش از این

زیر یک سنگ گوشه ای از زمین

من فقط یک کمی خاک بودم همین

یک کمی خاک که دعایش

پر زدن آن سوی پرده ی آسمان بود

آرزویش همیشه

دیدن اخرین قله ی کهکشان بود

خاک هر شب دعا کرد

از ته دل خدا را صدا کرد

یک شب آخر دعایش اثر کرد

یک فرشته تمام زمین را خبر کرد

و خدا تکه ای خاک برداشت

آسمان را در آن کاشت

خاک را

توی دستان خود ورز داد

روح خود را به او قرض داد

خاک

توی دست خدا نور شد

پر گرفت از زمین دور شد

راستی

من همان خاک خوشبخت

من همان نور هستم

پس چرا گاهی اوقات

این همه از خدا دور هستم؟!



ارسال شده در: پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 :: :: توسط : سحر

سیاه کوچکم! بخوان

کلاغ لکه ای بود بر دامن آسمان و وصله ای ناجور بر لباس هستی.

صدای نا هموار و نا موزونش،خراشی بود بر صورت احساس.

با صدایش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست.

صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین میپیچید.

کلاغ خودش را دوست نداشت،بودنش را هم.

کلاغ از کائنات گله داشت.

کلاغ فکر میکرد در دایره قسمت،نا زیبایی سهم اوست.

کلاغ غمگین بود و با خودش گفت:"کاش خداوند این لکه ی زشت را از هستی میزدود."

پس بالهایش را بست و دیگر نخواند.

خدا گفت:"عزیز من!صدایت ترنمی است که هر گوشی شنوای آن نیست.اما فرشته با صدای تو به وجد می آید.سیاه کوچکم!بخوان فرشته ها منتظرند."

ولی کلاغ هیچ نگفت.

خدا گفت:"تو سیاهی،سیاه چونان مرکب که زیبایی را از آن مینویسند،و زیبایی ات را بنویس. اگر تو نباشی،آبی من چیزی کم خواهد داشت. خودت را از آسمان دریغ نکن."

و کلاغ باز خاموش بود.

خدا گفت:"بخوان،برای من بخوان،این منم که دوستت دارم.سیاهی ات را، و خواندنت را."

و کلاغ خواند. این بارعاشقانه ترین آوازش را.

خدا گوش کرد و لذت برد و جهان زیبا شد.



ارسال شده در: شنبه بیست و پنجم مهر 1388 :: :: توسط : سحر
 

زندگی

دو روز مانده به پایان جهان، تازه

فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود وتنها دو روز خط نخورده

باقی مانده بود. پریشان شد وآشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری

از خدا بگیرد.

داد زد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد.آسمان وزمین را بهم ریخت، خدا سکوت کرد. جیغ زد وداد وبیداد راه انداخت، خدا سکوت کرد. به پروپای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد. کفر گفت وسجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت وگریست وبه سجده افتاد.

 

 

خدا سکوتش را شکست وگفت:«عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه وجار وجنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن»

لا به لای هق هقش گفت:اما با یک روز! با یک روز چه کار می توان کرد؟

خدا گفت:آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی که هزار سال زیسته است وآنکه امروزش را در نیابد هزار سال هم به کارش نمی آید.

وآن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت وگفت:حالا برو و زندگی کن.

 

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید.اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد....

بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.

آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سرورویش پاشید، زندگی را نوشید، زندگی را بویید وچنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند....او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورداما...اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت وابرها رادیدوبه آنهایی که نمی شناختنش سلام کرد وبرای آنهایی که دوستش نداشتند دعا کرد.

اودر همان یک روز آشتی کرد وخندید وسبک شد، لذت برد وسرشار شد و بخشید، عاشق شد وعبور کرد و تمام شد.

او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود!

 



ارسال شده در: جمعه سوم مهر 1388 :: :: توسط : سحر

 

با کدام"دارندگی"....چشم به"برازندگی"داریم؟

روزی چند"وعده"...."گول" میخوریم؟

خورشید چون"خوش درخشید"....در"صدر"قرار گرفت.

هر روز "جوانه میزنم"....پس از "خودم جوانترم"!

هدفی که در"دیدرس"نیست...."در تیررس"نخواهد بود.

حضور"کم رمق" و "بی رونق"....نقش ما را نقش بر آب میکند.

اگر"دانشمند"نیستی...."ارزشمند"باش.

اگر در"بازی" زندگی....نقش"بارزی"داشتی،پیروزی.

حرکت های "میلیمتری"....برای رسیدن به هدف های "کیلومتری"؟!

"اتاق فرمان"فرمان میدهد....تا در "اتاق عمل"به آن عمل شود.

برای"پا گرفتن"در زندگی....لازم نیست"پای کسی" را گرفت.

به کجا باید برسیم....برای"رسیدن" "رسیده"شده ایم؟

"ناتوان"....کار هایش"ناتمام" است.

"نقطه ضعف"عده ای...."نقطه عطف" عده ای است!

اگر"منفعتی"هست....در"منفعل"بودن نیست.

چرا؟!...."باالقوه" "چراغ قوه"است.

اگر"پی روزی"هستی...."پیروزی".

سراغ "انگیزه" را....از "اندیشه" بگیر.

 



ارسال شده در: جمعه بیستم شهریور 1388 :: :: توسط : سحر

در اردوگاه پهناور دنیا
در اردوی زندگانی
چون گوسفندانی مباش
که بی اراده رانده میشود
قهرمانی باش در تکاپو

پيوندها